آسمان.باران.عشق
گزیده اشعار و دل نوشته ها
![]() |
|
![]() |
من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم
با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم
دنبال راه فرارم
از تو نه
از اینجا
میدونی فایده نداره
بسه دیگه رویا
تو چرا خسته نمیشی از من دیوونه
از منی که شب و روزام مثل هم میمونه
تو چرا چیزی نمیگی؟
این خودش کابوسه
غصه کم کم جون میگیره
دل یهو میپوسه
من نمیتونم بسازم خونه ی رویاتو
حیف پای من بریزی همه ی دنیاتو
من خودم اسیر راهم
تو اسیرم میشی
من نمیخوام توی سختی تو کنارم باشی
یوسف رحیمی:
مشک تشنه به روی دوشش بود
بی امان سوی علقمه میرفت
در نگاهش خروش دریا داشت
آسمان سوی علقمه میرفت
***
چشم ها محو شیوهی رزمش
معرکه از صلابتش پُر بود
قلب سقای تشنه لب اما
از تب سرخ «العطش» پُر بود
***
خنکای شریعه را حس کرد
چشم خود را به خیمه ها میدوخت
لب او در نهایت ایثار
در کنار فرات هم میسوخت
***
مشک از شوق گریه پُر میشد
که تو لب تشنه ای و سیراب است
وَ تو از مشک خود پریشان تر
لب خشکت به یاد ارباب است
***
در هیاهوی موج های فرات
لحظه لحظه سراب میدیدی
لب خشک علی اصغر را
در زلالی آب میدیدی
***
جرعه جرعه وفا، محبت، عشق
مشک نه این سبوی ساقی بود
تو گمان میکنی که آب ولی
همهی آبروی ساقی بود
***
پر گشودی دوباره سوی حرم
تیرها نیز پر درآوردند
تا که از راز تشنگیّ تو و
مشک لب تشنه سر درآوردند
***
ناگهان بغض مشک سر وا کرد
یک سه شعبه رسیده بود از راه
چشم های تو بوسه باران شد
در هجوم سه شعبه ها ناگاه
***
حاجت دستهای پاک تو را
زودتر از خودت روا کردند
دست های گره گشای تو را
یک به یک از تنت جدا کردند
***
سنگ ها گرم استلام لبت
حج سرخت چه زود کامل شد
نیزه ها در طواف پیکر تو
بر سر تو عمود نازل شد
***
رمق از زانوان آقا رفت
بغض أدرک أخا که سر وا کرد
از روی اسب، پرپر و بی دست
سجده ات را که او تماشا کرد
***
تو به آغوش زخم ها رفتی
سایه ات از سر حرم کم شد
کمر کوه از غم تو شکست
قامت آسمان دگر خم شد
***
چشم ها در غروب تو میسوخت
دشت از داغ تو لبالب بود
تکیه گاه حرم! فراق تو
اول بی کسی زینب بود
***
بیپناهی خیمه ها، بی تو
هر دلی را پُر از محن میکرد
همه دیدند بعد تو ارباب
کهنه پیراهنی به تن میکرد
و من امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم ...
اگر بینم که غمگینی
ز چشمان سیاهت اشک میبارد
زمین و آسمان را زیر و رو سازم که بنیادش براندازم
اگر بینم که غمگینی
به قلبت آیههای یأس بنشسته
چنان فریاد خواهم زد که تا عرش الهی را بلرزانم
اگر بینم که غمگینی
نگاهت سرد و خاموش است
روم پیش خدا
خواهم مرا زندانی زندان غمهای جهان سازد
تو را آزاد گرداند
روم بر قعر جنگلهای بیپایان
به عمق سرد دریاها
کلید روز خوشبختی دنیا را به دست آرم
به زیر پایت اندازم
که تو لبخند شادی را به دست آری...
لحظه ها همیشه خواستن
که تو رو بگیرن از من
چه غریب و ناشناسه
جاده به تو رسیدن
همیشه یه چیزی بوده
شوقتو از دلم ربوده
اما یک تپش دل من
از غمت جدا نبوده...
چندتا عکس یادگاری
با یه بغضو چندتا نامه
چندتا آهنگ قدیمی
که همه دلخوشیامه
آینه ای که رو به رومه
غرق تو بهت یه تصویر
بارونای پشت شیشه
من و تنهایی و تقدیر
دست من نیست نفسم
از عطر تو کلافه می شه
لحظه ای که حسی از تو
به دلم اضافه می شه
باور نمی شه اما
این تویی که داره می ره
خیره می مونم به چشمات
حتی گریه ام نمی گیره
چشای مونده به راهو
شب تنهایی و ماهو
یه دل بی سرپناهو
من و خونه
ساعت های غرق خوابو
این منه بی تو خرابو
یادت هرگز نمی مونه
نمی مونه نمی مونه
دل کندن اگر حادثه ای آسان بود...
فرهاد به جای بیستون .... دل میکند!

دعای حضرت زهرا (س) :
پروردگارا مرا به آنچه روزی فرمودهای قانع کن که از آن چه از نعمتهایت دارم راضی باشم
و مرا با الطاف و محبتهایت پوشش بده
و برای همیشه به من عافیت، دوری از امراض روحی و جسمی عنایت فرما.
پروردگارا مرا ببخش و به من رحم فرما آنگاه که مرا از دنیا میبری.
پروردگارا در جستجوی آنچه برایم در نظر نگرفتهای سرگردان و عاجزم مفرما
و آنچه را برایم خواستهای به آسانی و سهولت در اختیارم قرار ده.
سرد سرد است اینجا
باز کن پنجره را
باز کن چشمت را
گرم کن جان مرا
ای همیشه آبی
ای همیشه دریا
ای تمام خورشید
ای همیشه گرما
سرد سرد است اینجا
ای همیشه روشن
باز کن چشم من
ای نهایت در تو
ابدیت در تو
ای همیشه با من
تا همیشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت عشق آغاز شود
تا دلم باز شود
تا دلم باز شود...
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی...
از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره
خسته شدم چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره
قلب من از تپیدنش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد
قلب من از خستگی خوابش گرفت
این دل نا امید و مایوس مرد...

من نمی گویم چه شد
گویند درچشم علی
سیل دشمن بود پیدا
فاطمه پیدا نبود...
باد آمد و همه رویاها را با خود برد
با این همه اما من باید آوازی بخوانم
چند و چون.کجا و چگونه اش با من است
می خواهم حالا تا ابد برای خودم در انعکاس آب
آوازی محرمانه بخوانم
که از هر مگر مرا در اگری دیگر نظاره کنند!
در فردایی با شکوه برایت دعـــــــــا خواهم کرد
ای پــــــروانه بی پــــــروا
دعـــــــــــا خواهم کرد تا بـــالـــــــهایت
در وزش طوفــــــانهای شبانه در امان بمانند
دستهای خالـــــــی اما پر از امیــــــدم را بالا میبرم
و برایت میخوانم
و شمع چشمانم را برایت روشن نگه میدارم
از تاریــــکی نترس
صبح در راه است
صبحی آرام و صبــــــور!
حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی ...
مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی ...
به یک رطل گران بردار بار هستی از دوشم ...
من افتاده را مگذار زیر بار ای ساقی ...
به راهی میرود هر تاری از زلف حواس من ...
مرا شیرازه کن از موج می زنهار ای ساقی ...
ساده ی ساده رفت
بی هیچ حرف
انگار در انتظار یک بهانه بود
ساده رفت
ساده دل را شکست...
دوست داشتن فقط چند جمله ی ساده بود؟!
حالا بر دلم مانده صد جای زخم
جای پای او
راستی چرا اینگونه رفت؟!
با خودم بارها تکرار میکنم :
عاشق واقعی ساده نمیرود
ساده جا نمیزند...
فرزانه
قطار می رود….تو می روی….. تمام ایستگاه می رود…
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال ،در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!
(قیصرامین پور)
آهای تو که این همه دوری از من
این روزا در حال عبوری از من
آهای تو که فکر میکنی سوزوندی
دارو ندارمو با دوری از من
طاقت نداری ببینی میدونم
این همه طاقت و صبوری از من
آهای تو که این همه دوری از من...
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند.
عشق بورز به آنان که دلت را شکستند.
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
چون مهربانی ریشه محکمی دارد.
(کورش بزرگ)

| Design By : Night Skin |




