آسمان.باران.عشق

گزیده اشعار و دل نوشته ها



آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست .
صبح خواهد شد وبه این کاسه ی اب آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم .
من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود .
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست .
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند. 

 

سهراب
 

    بوی هجرت

نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388ساعت 09:19 AM توسط فرزانه نظرات (0)|

دیشب پشت خلوت ثانیه ها

یکی از جنس آینه ها می گفت :

          بیا دل کبوتر هایی که به بیابان دل خوش کرده اند

                                                                              بشکنیم

          بیا ساعتها را به خاطر روزهایی که به پای ثانیه ها سوختند

                       و در تنور فردا خاکستر شدند

                                                               بشکنیم

                                                            تا کودکی برای همیشه بماند....

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388ساعت 08:54 AM توسط فرزانه نظرات (0)|

سوختم باران
بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران شاید که خاموشم کنی .  

بارانی ترین

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388ساعت 1:01 PM توسط فرزانه نظرات (3)|

یار دبستانی من 

با من و همراه منی  

چوب الف بر سر ما 

بغض من و آه منی 

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه 

ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما 

دشت بی فرهنگی ما 

هرزه تموم علفاش 

خوب اگه خوب 

بد اگه بد 

مرده دلای آدماش 

دست من و تو باید این 

پرده ها رو پاره کنه 

کی میتونه جز من و تو  

درد ما رو چاره کنه 

یار دبستانی من 

.... 

*******همکلاسی روزت مبارک*******

نوشته شده در سه شنبه 17 آذر ماه سال 1388ساعت 12:37 PM توسط فرزانه نظرات (3)|

دلم را غمی از جنس بغضی زیر باران چنگ می زند 

چه اندوه بارند جاده های بی همسفری  

و چه بغض آلود است 

تنها رفتن 

آنگاه که همراهی از جنس باران نباشد 

من ظلمت را نه در شب های بدون ماه 

 نه در غم های گاه و بی گاه 

که در طپش تنهایی 

آنگاه که دستی نیست تا همراه دل خسته ات باشد می بینم 

نمی دانی که چگونه بغضی را نگاه داشتم تا در حضور لطیفت 

باعث آزردن خاطرت نشود 

نمی دانی چقدر دلم میخواهد این لحظه بمیرم 

تا این تنهایی بغض آلودت را نبینم 

چه کنم که یاران بی عاطفه مهر را سوزاندند 

 تا سیاهی دلشان با نور چون آفتابش نمایان نشود 

با این حال ای فداکارترین 

ای پناهگاه من 

تو مرا ببخش تا اندوهت بیش از این خزانم نکند 

ای تنهاترین فریاد 

دوستت دارم 

عشق را با تو آموختم 

می دانم که خدا بهشت را برایت آذین میبندد 

بار خدایا! چقدر دوست دارم بگریم 

ولی عزیزترینم دوست ندارد اشکهایم آرزوهایش را بسوزاند 

خدایا چقدر دلگیرم 

در جشنی که آسمان ترتیبش را داده تا باران شکوفایی اش باشد 

خدایا! بارانیترین احساسم. عزیزترین گلبرگم را به تو میسپارم 

مراقب قلب پاکش باش 

زندگی ام فدای قدم های مهربانش. 

 

فرزانه

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان ماه سال 1388ساعت 3:13 PM توسط فرزانه نظرات (8)|

نوشته شده در شنبه 9 آبان ماه سال 1388ساعت 5:10 PM توسط فرزانه نظرات (5)|

وقتی افق چشم دلم باز ابری میشود 

ثانیه ها انگار سخت و خاکستری اند 

باز طعم گس غم زیر دندان دلم می ماند 

من و خواب آلودگی یک تقویم 

فصل های سراسر سنگین 

من شبیه ترک برگ خزان میگردم 

لحظه هایم بی رحم 

موج تاراج صداقت در نور 

نغمه هایی بی رنگ 

باز هنگامه ی درد 

مرهمی شکل دروغ 

طعم کافور به من میبخشد 

من سراسر دردم 

شکل یک مرثیه ام 

بی قرار و بی تاب 

پشت سر ردپاهای دروغ 

آخرین روزنه های تدبیر 

روبه رویم فرداست 

نا امید و دلگیر 

باز یک جام پر از تنهایی 

روزهای خالی 

مثل جا ماندن قطره از رود 

یا شبیخون دروغ 

دست هایم زنده 

باز تصویر دلم پشت یک لایه ابر می میرد. 

فرزانه

نوشته شده در شنبه 9 آبان ماه سال 1388ساعت 4:55 PM توسط فرزانه نظرات (3)|

لحظه های گم شده

 

کاش میشد لحظه ها را گم کنم 

روزها را در تو من پیدا کنم 

کاش میشد غصه را زنجیر کرد 

خواب چشمان تو را تعبیر کرد 

کاش شب را واژه ای دیگر دهم 

فاصله را فرصتی دیگر دهم 

کاش میشد عشق را معنا کنم 

پنجره ی تازه ای را وا کنم 

کاش من افسانه را باور کنم 

غصه های کهنه را پر پر کنم  

 

فرزانه 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر ماه سال 1388ساعت 10:18 AM توسط فرزانه نظرات (6)|

 باز من نبض خستگی زمین را میگیرم

باران که ببارد...

 دست شبوها باز میشود

 تا آخرین تکه های آسمان را بنوشد

قرن هاست

 تب گیاه را میفهمم

هر روز خورشید

 پرستش علف را میبیند

بی شک آسمان...

 سهم پرستوهاست.

فرزانه

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور ماه سال 1388ساعت 6:55 PM توسط فرزانه نظرات (2)|

خدایا!

 امروز که پنجره ای برای تماشا

و حنجره ای برای صدا زدن فرشتگان ندارم

امیدم به توست

پس بی آنکه نامم را بپرسی

و دفترهای دیروزم را ورق بزنی

دوستم داشته باش.

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور ماه سال 1388ساعت 6:59 PM توسط فرزانه نظرات (2)|

چه کسی می داند

دل غمدیده من

آتش شوق تو را می جوید

یا درون قفس تنگ خیالش

خویش را؟

چه کسی می داند

غم پنهانی چشمان و سکوتم

از چیست؟

یا که در لحظه ی فریادم

چیست؟

چه کسی می داند

آسمان آبی ست

و غروبش خونین؟

چه کسی می فهمد

حس آن قطره که بارید به دشت

همسفر با شب مهتابی عشق

آسمانی ست شبق رنگ و سیاه

یا که نوریست

در دل تار زمین؟

چه کسی می فهمد

حس یک قطره ی شبنم

روی گل بوته یاس

پاکی حس پرستوهاییست

که شب آهنگ تو را میجویند؟

چه کسی می شنود

یک ماهی سرخ

در سرش زمزمه های دریاست؟

چه کسی می شنود

فریاد برگ های درخت

دست شوقی ست که همراه من است؟

من و دریا و سکوت و مهتاب

من پر از فانوسم.

فرزانه

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور ماه سال 1388ساعت 9:25 PM توسط فرزانه نظرات (3)|

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور ماه سال 1388ساعت 9:58 PM توسط فرزانه نظرات (1)|

سلام به همه همراهان عزیز 

این آدرس وبلاگ گروهی منه در مورد ....! 

اسمش (سرای سعادته)  

خودتون برید و یه سری بهش بزنید 

ضرر نمیکنید .البته هنوز کامل نشده 

ولی...

نظر یادتون نره  

 

 http://www.fourcolonel.blogfa.com

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور ماه سال 1388ساعت 7:50 PM توسط فرزانه نظرات (0)|

می شود با تو تا خورشیدها رسید

از آسمانهای امید

می توان پل زد

تا نگاه تو

وقتی خدا با توست

می توان آموخت

همچون کودک

می توان پر زد

رشد کرد

همچون پیچک

رفتن ها

رسیدن ها

و در اوج

در نهایت

 تمام خوبی ها

با توست

وقتی

خدا با توست

فرزانه

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388ساعت 6:56 PM توسط فرزانه نظرات (0)|

ای خدا

دستانت

بوی یاس می دهد

مرا در گهواره زمین

تاب می دهد

من طفل نوپای تو

عاشقانه می خوانمت

و تو

ای خوب

مرا پاسخ می دهی

ای سراسر نور

ای نقطه عطف جان ها

درون سینه ام

یاد توست

شروع هر اقامه ام

شوق با تو بودن است

یاد تو

به اندازه وسعت دلم

درون من جاریست

فرزانه

نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد ماه سال 1388ساعت 4:34 PM توسط فرزانه نظرات (2)|

میلاد حضرت قائم (عج)مبارک

(به امید ظهور تمام خوبی ها)

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو

چشماتو می بندی و دوباره می بینی منو

پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام

خیلی خسته ام باورم کن دنیا زندونه برام

توی کوره راه چشمام عطر بارون بوی سیبی

واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده موندنی

می دونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها

کاش می شد با یه اشاره ی تو آزاد می شدم

با توام که گفته بودی غصه هام تموم میشن

پس کجایی که بیایی منو بگیری از خودم

ناجی ترانه ها منو به واژه ها ببخش

این حقیرو به سخاوت شب و دعا ببخش

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد ماه سال 1388ساعت 9:17 PM توسط فرزانه نظرات (0)|

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست، بلکه حقیقت او نهفته درآن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش, بلکه به نا گفته هایش گوش کن! 

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد ماه سال 1388ساعت 6:01 PM توسط فرزانه نظرات (0)|

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."

نوشته شده در شنبه 10 مرداد ماه سال 1388ساعت 6:03 PM توسط فرزانه نظرات (0)|

من نه عاشق هستم 

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من 

من خودم هستم و... 

تنهایی و یک حس غریب 

که به صد عشق و هوس می ارزد!

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد ماه سال 1388ساعت 1:42 PM توسط فرزانه نظرات (3)|

هجوم را سایه ها می فهمند 

سایه ها 

تنها دستانی پاک 

که مرا درک میکنند 

سایه ها 

تنهایم نمیگذارند 

سایه ها 

هم درد 

هم پای من 

غم نبود خورشید را باور می کنند 

تنها سایه ها 

با من می مانند 

 

فرزانه

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد ماه سال 1388ساعت 8:14 PM توسط فرزانه نظرات (4)|


Design By : Night Skin